تبليغاتX
کودی تلخو

این پیام تسلیت را در یکی از کامنتها دریافت کردیم.با سپاس از ارسال کننده:

اي گلستان بهار زندگي

                                پرگشودي ازحصارزندگي

دامن ياران ما آخر گرفت

                              سختي اين كار و بار زندگي

ديده بستم تا نباشم در جهان

                                 بي گل رويت كنار زندگي

اوج خواهشهاي ما اما گذاشت

                                   دامن ما  در قرار زندگي

من چه گويم قصه هاي تلخ را

                                 تا چنين است اعتبارزندگي

زين سپس جزشكرازمن نشنوي

                                 كان نمي آيد به كار زندگي

دفترم بستم مگر بگشايمش

                                 گه گداري در گذار زندگي

از تن خسته شبي با ياد تو

                                  مي تكانم اين غبار زندگي

در دل مرغان باغ لم يزل

                            عشق تو خوشتركه خار زندگي

این پیام تسلیت بادا همه

                              داغ   داران   قطار    زندگی

                               

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 10:7 توسط هیچ کس |

آغاجان سرگردان در خيابان...اولين عابر پياده..

آغاجان(جلو مي رود):سلام آغا ببخشيد شما مي دونين آب چل طلسم كجا گير مياد؟

عابر:برو بابا تو هم دلت خوشه.اگه اون آب لعنتي گير مي اومد خودم مي خوردم برا هميشه آدم مي شدم.

آغاجان(با تعجب)اءءءء مگه تو م فقط يه روز آدمي؟

عابر:من سه روز آدمم بعد دوباره مي شم ميمون.اين سه روز م هر چي مي گردم اون آبو پيداش نمي كنم.

آغاجان:تو چند روز ديگه فرصت داري؟

عابر:فقط همين امروز.

آغاجان:چه جالب من م فقط امروزو فرصت دارم.پايه باش باهم بگرديم.شايد پيداش كرديم.

عابر:اميد چنداني به پيدا كردنش ندارم هر چند كه بدم نمي ياد يه بار ديگه بختمو امتحانش كنم.

آغاجان:راستي اسم شما چيه؟

عابر:چيتا

آغاجان: من هم آغاجان

عابر:خمارتم رفيق.

دست مي دهند..به راه مي افتند..تا در عطاري...

چيتا (رو به آغاجان):تو بپرس.

آغاجان:آقا ببخشيد.آب چل طلسم دارين؟

عطار:نه پسرم.اگه داشتم كه حال و روزم اين نبود.

چيتا:نكنه تو هم فقط چند روزي رو آدمي؟

عطار:بابا من بزم.من فقط همين امروزو آدمم.فردا دوباره جام تو طويلهْ اربابه و خوراكم پوست خربزه.

آغاجان:نمي خواي بياي بريم دمبال آب چل طلسم بگرديم؟

عطار:نه. خروس گفته سهم ما از اون آب فقط سالي يه قطره س.بيشتر بخوريم گناه كرديم و جامون تو جهنمه. جهنم هم كه خودت مي دوني چطو جاييه.نه من با شما نميام.قبل از شما م يه عده ديگه اومدن دمبال همين آب مي گشتن.

آغاجان:اء از كدوم طرف رفتن؟

عطار: از اون طرف.به طرف دريا.

چيتا:متشكرم عطار.

آغاجان:خداحافظ بز.سلام بچه هاي طويله رو برسون.

چيتا:تو كه خودت فردا ميري اونجا؟

آغاجان:امكان نداره.شده از زير سنگ پيدا مي كنم.

چيتا:من چن ساله دارم تو اين شهر مي گردم.بيش از نود درصد آدمايي كه تو اين كوچه و بازار مي بيني

حيوونايي هستن كه فقط براي چند روزي آدم شدن.

آغاجان:عجيبه.چرا هيش كي نمي خواد اون آبو پيداش كنه؟

چيتا:البته همه مي خوان.بعضيا به خاطر حرفاي خروس نميرن دمبالش.بعضيا م حاضر نيستن بهاشو بدن.فقط ادعا مي كنن كه خواهنده ن.

آغاجان:ميگم كسي رو نمي شناسي كه خروس باشه .

چيتا:چرا.يكي رو مي شناسم كه در اصل خروسه ولي هر روز يه قطره از اون آب گيرش مياد.اينه كه همه فكر مي كنن اون واقعاً آدمه.اسمش حاجي سحرخيزه.بهش ميگن سحري.

آغاجان:روزي يه قطره از كجا مياره؟

چيتا:آدماي واقعي بهش ميدن.

آغاجان:بريم پيشش؟

چيتا:چي كارش داري؟

آغاجان:ديدنش خالي از لطف نيس.

....پيش سحري...

آغاجان:سلام سحري ما دمبال آب چلطلسم مي گرديم.

سحري:اشتباه مي كنين عزيزان من.سهم شما هرچي هس گيرتون مياد.بيخود عمر عزيزتونو تو اين راه تلف نكنين.شما بايد از اين عمر در راه خدمت به خلق خدا استفاده كنين.

آغاجان:چرا بايد حيوون باشيم و خدمت كنيم؟خوب آدم ميشيم و خدمت مي كنيم.

سحري:ولي سهم شما همونيه كه براتون مقرر شده بيش از اون نمي تونين بخورين.

آغاجان:كي اين قرارو گذاشته من قبول ندارم.

سحري:پس بيا تا يه چيزي رو بهت نشون بدم.

پنجره اي را رو به دريا باز مي كند و خطاب به آن دو...

سحري:مي بينين عزيزان من اين حيوونا كه دارن كبابشون مي كنن همونايي هستن كه خواستن آب چل طلسمو گير بيارن.

چيتا:بلاخره گير آوردن يا نه؟

سحري:هيچ وخ.همه شون تو اين راه مردن.قبل از اينكه گوشتشون حروم بشه همه رو سر بريدن.

چيتا:چقد دلخراش.

آغاجان:بيا بريم.شده من به قيمت جونم اون آب و پيدا مي كنم.

سحري:شما چرا آب هايي رو كه هر سال بهتون مي دن جم نمي كنين بعد يه دفعه كه بخواين بخورين زياد باشه؟

آغاجان:برو بابا تو هم با اين تزت.تو فقط محافظ حقوق آدمايي.برا همين م هس روزي يه قطره از اون آب بهت ميدن.

چيتا:مي خواي ببرمت پيش يكي كه آدم واقعي باشه؟ شايد اون جا بتوني كاري بكني.

آغاجان:گل گفتي.برو بريم.

.....پشت خانهْ يك آدم واقعي.....

چيتا:اين يكي واقعاً آدمه.از اون آدماي درست و حسابي هم هس.هفت پشتش آدم بوده.

آغاجان:ميگم در بزنم؟

چيتا:نه .صبر كن اول يه سركي بكشم.(سرك مي كشد)

اءءءء آغاجان بيا بيا نگاه كن چقد حيوون اينجاس.

آغاجان(سرك ميكشد):واي چقد وحشتناكه من دارم مي ترسم.چقد خون ريخته.اون داره چي كار مي كنه؟

چيتا:هيسسسسسس.فقط نگا كن.داره خونا رو مي كنه تو شيشه.گمونم مي خوات بذاره كنار اون بقيهْ شيشه ها تو اون گردونه.

آغاجان:عجب گردونهْ بزرگي هم هس.

چيتا:ساكت ساكت مي خوات گردونه روشن كنه.

آغاجان:واي خداي من عجب سر وصدايي داره.اون بشكه ها چيه اون ته ؟

چيتا:بايد صبر كنيم گردونه رو نگه داره.

آغاجان:داره يه بشكه مياره طرف گردنه.واي خداي من اون آب چل طلسمه.به خدا خودشه.داره مي ريزه تو اون بشكه.

چيتا:احمق تو از اين فاصله چظو تشخيص دادي؟

آغاجان:من رنگشو مي شناسم.رنگش با همه آباي دنيا فرق مي كنه.

چيتا:پس هيچ راهي نداريم جز اينكه بيايم يه بشكه بدزديم.

آغاجان:فعلاً بايد از اينجا بريم.

با عجله در حال دور شدن

چيتا:حالا ميگي چي كار كنيم؟

آغاجان:چي كار كنيم داره؟خوب همون كاري كه آدمه داشت مي كرد ديگه.

چيتا:حتماً شوخي كردي.

آغاجان:من تا اينجاشو اومدم بقيه ش هم ميرم.تو اگه مي خواي در جا بزني خودت مي دوني.

چيتا:من ميگم يه راه مناسب تر پيدا كنيم.

آغاجان:تو بگرد.من راهشو پيدا كردم.

چيتا:يعني تو واقعاً مي خواي اين همه حيوون زبون بسته رو بكشي خونشونو بكني تو شيشه بذاري تو اون گردونهْ وحشتناك تا بشه آب چل طلسم.

آغاجان:ببين رفيق ما تا اينجا مشترك المنافع بوديم به نتيجه هم رسيديم.اگه خواهنده باشي بعد از اين م با هميم.وگرنه تو به خير ما به سلامت.

چيتا:نه رفيق.من نمي تونم.تو برو.ولي فكر نكنم خير ببيني.من م ترجيح ميدم ميمون باشم

آغاجان:طويله خوش بگذره.سلام بر و بچ طويله رو هم برسون.بگو من براي هميشه آدم شدم.بهشون بگو ديگه به آدما سواري نمي دم.ديگه براشون بار نمي برم.آره برو بهشون بگو بگو هر كي خواس بيات پيش من هر چقد دلش خواس از اون آب گوارا بهش ميدم.

..چند روز بعد...

آغاجان:الو..سلام عليكم..آقا قصابيه؟..ببخشيد ما يه خر داريم از كار افتاده گفتم شايد به درد كشتن بخوره.شما مي خرين؟

                                           پایان

 

     

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:58 توسط هیچ کس |

آب چهل طلسم معجزه مي كند.خرجان به آغاجان و عرعر به سرور تبديل مي شوند و...

آغاجان:سرور اينقد خودتو تو آينه نگاه نكن.پا شو بيا بريم.

سرور:كجا قراره بريم؟

آغاجان:در جستجوي آب چل طلسم.

سرور:مگه تو ديوونه شدي؟ما همش بيست و چار ساعت فرصت داريم.اونم بديم دمبال اين آب لعنتي بگرديم.

آغاجان:يعني تو نمي خواي يه روز برا هميشه آدم بشي؟نمي خواي هميشه سرور صدات كنن؟نمي خواي هميشه لباساي تميز بپوشي و مث آدم زندگي كني؟

سرور:ببين آغاجان يه كاري نكن دوباره خرجان صدات كنم.سهم ما از اون آب سالي يه قطره س.خودتو بكشي بيشتر از اون نمي خوري.

آغاجان:عزيز منٍ، اين فرصت كوتا رو نذا مفت از دست بره.اون موقه خر بودي گفتم نمي فهمي.حالا كه ديگه آدمي صاحب درك و شعوري.پا شو بيا بريم بگرديم.

سرور:پاشو برو حيووناي زبون بسته رو آب و دون بده.چش به راهتن.يادت رف چه وعده هايي بهشون مي دادي؟حالا كه خرت از پل گذشت فقط به فكر خودتي؟

آغاجان:من فعلاً به تنها چيزي كه مي تونم فكر كنم اون آب لعنتيه نه اين حيوونايي كه فقط به درد استفاده كردن مي خورن.سرور مياي يا تنهايي برم؟

سرور:من حرفمو بهت زدم.تو اين زيادي خواهي هاي تو شريك نيستم.خودت مسئول گناهايي كه مي كني باش

آغاجان:خيلي خوب پس من رفتم ولي مطمئن باش اگه اون آبو پيداش كنم يك قطره شو بهت نمي دم.

سرور:اگه براي هميشه آدم بشي بين حيوونا موجود منفوري خواهي بود.همه به چشم يه آدم از خدا بي خبر نگات مي كنن.

آغاجان:اين بهتر از اونه كه هميشه خر بمونم.كار كنم و حاصل دسترنجمو ديگرون بخورن.چار نفر كه آدمن ازمون بيگاري بكشن.نه اين امكان نداره.امكان نداره من دوباره خر بشم و برا ديگرون كار كنم.

سرور:من برات نگرونم.ما حيوونا جامون تو بهشته ولي آدما بيشترشون جهنمي ن.تو هم جزء همونا هستي چون داري خلاف خدا مي كني.

آغاجان:خدا آدما رو بيشتر دوست داره.نشنيدي مي گن آدما اشرف مخلوقاتن.

سرور:ولي آدما به حيوونا ظلم مي كنن.حقشونو مي خورن.بچه هاشونو مي فروشن.گوشتشونو مي خورن.

تو هم اگه بخواي آدم بشي راهي نداري جز اينكه مث خودشون بشي.

آغاجان:من ترجيح ميدم گوشتي رو بخورم تا اينكه گوشتم خورده بشه.بيگاري بكشم تا اينكه بيگاري كنم.

(بلند مي شود،قدم مي زند،بي تاب مي شود)مي دوني چيه سرور من تصميم خودمو گرفتم.تو بيرون كاري نداري؟

سرور:وايسا من هم بيام يه سري به حيوونا بزنم.زبون بسته ها گشنه شونه.

وارد حياط مي شوند.

قدقدقدقد قوقولي قوقو قاش قاش قاش..

سرور:بياين بياين براتون غذا آوردم.بياين.

آغاجان:يه مقدار جو برا فرداي خودت هم بذا يه گوشهْ طويله قايم كن.آخه فردا خودتم جزء همونايي.من رفتم.

قدقدقدقد قوقولي قوقو قاش قاش...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:39 توسط هیچ کس |

خرجان:آخي اين همه دل دل كرديم هيش كي تو راه نبود.بي خود ترسيده بوديم.

عرعر:همش تقصير اون الاغ احمق بود.خوب شد به حرفش گوش نداديم،برگرديم اون همه راهو.

خرجان:خودتو بگو كه مي خواستي برگردي.

عرعر:من فقط مي خواستم شهامت تو رو بسنجم وگرنه از اولش م مي دونستم اون الاغه داره دروغ ميگه.

خرجان:عجب الاغ خري بود نه؟

عرعر:اين الاغا همه شون همين جورن.چش ندارن ببينن يكي داره بار مي بره.دستي دستي داشت ما رو از نون خوردن مي نداخت.

خرجان:بعضي از اين الاغا اونقد ناخلفن كه به عمد يه مقدار استخون مي ريزن تو مسير تا اين سگا بيان برا ما درد سر ايجاد كنن.

ارباب وارد مي شود.مقداري كاه در ظرفي داغون جلو آنها مي اندازد و مي رود.خرها ظرف را وارسي مي كنند...

خرجان:فقط همين؟اين كه فقط يه لقمه كاه خشك بيشتر نيست.

عرعر:باز كه تو ايراد گرفتي؟بابا بخور نعمت خدا رو بگو شكرش.

خرجان:كلهْ سحر تا بوق سگ جون كنديم آخه اين چيه؟به گدا بدي قهر مي كنه.

عرعر:خرجان ناشكري نكن.خيلي خرا هستن همين م گيرشون نمي ياد.

خرجان:من با اين يه ذره سير نمي شم آخه.

عرعر:تو يه خر ناسپاسي.

خرجان:تو هم يه خر احمقي.

به هم پشت مي كنند.عرعر با ولع مي خورد.خرجان با اكراه به ظرف نگاه مي كند و بلاخره از زور گرسنگي لبي به آن مي زند.

فردا صبح خروس مي آيد...

خروس:قوقولي قوقو..پا شين صبح شده ..چقد مي خوابين.

قوقولي قوقو.

خرجان:ااااااه بازم اين خروس بي مغز سر و كله ش پيدا شد.

عرعر:سلام پرطلا.صحبت به خير.

خروس:صبح شما به خير نمي خواين بلند شين؟امروز روز مهميه ها.

عرعر:چي شده دوباره بار اضطراري داريم؟محض خدا يه بارم كه شده يه خبر خوش بيار

خرجان:آقاي خروس همه چيزدان ميشه اينقد حرف نزني.حالم داره از صدات به هم مي خوره.

عرعر:پا شيم يه عرعري بكنيم حالمون بيات سر جا

خروس:آخه خراي نادون شما مث اينكه واقعاً نمي دونين امروز قراره چه اتفاقي بيفته.بابا امروز روز ارباب طويله س

عرعر:خوب حالا ما بايد چي كار كنيم؟

خروس:يعني تو خوشحال نيستي؟

عرعر:بايد باشم؟

خروس:نادونا امروز روزيه كه قراره ارباب بشه خر شماها بشين ارباب.امروز قراره شما نفري يه قطره آب چهل طلسم بدن بخورين بشين آدم بعد م تا شب آدم مي مونين فردا صبح دوباره هر كي ميره سر جاش.

خرجان:اءاءاء راس ميگه ها.چقد خوبه كه سالي يه روز م ايجوري هس.

عرعر:آخي پس امروز از كار و بار خبري نيس.

خروس:برين امروزو تا مي تونين خوش باشين.(در حال رفتن)ميگم راستي آدم شدين ما رو فراموش نكنينا.هر چي باشه ما هم طويله ايم.

خروس مي رود.گاو مي آيد.

گاو:سلام خراي بزرگ.روز ارباب طويله رو بهتون تبريك ميگم.

عرعر:سلام آغاي گاو.خيلي ممنون.

گاو:تو رو خدا آدم شدين اين سهميهْ جو ما م زياد كنين.به خدا خيلي كمه.حسرت يه سير جو تو دلم عقده شده.

عرعر:حتماً مطمئن باش.الان چقد جو سهميه داري؟

گاو:ماهي يه دعفه.هر دعفه هم يه پيمونه.پيمونهْ ارباب م كه ديگه خودت مي دوني.

عرعر:من مي كنمش هر روز يه دفه.هر دفه م يه سطل شيري.

كهره وارد مي شود.

گاو:خدا از خري كمت نكنه.چه خر نازنيني هستي تو.(رو به كهره )عجب خريه والا هر كاري داري بگو برات انجامش ميده.

كهره:سلام آغايون خر.حالتون چطوره؟روزتون مبارك.

عرعر:سلام كهره.خيلي ممنون.تو خوبي؟

كهره:ميگم عرعر آدم شدي اين چوپون ما رو عوض كن.خيلي بدجنسه.استفاده از چوب برا كتك زدن م ممنوع اعلام كن.

گاو:ضمناً بگو كمتر بدوشن مون سهم شير گوساله هامون خيلي كمه.

كهره:مرغا م نتونستن خودشون بيان ولي گفتن يه كاري بكني كه جوجه خروساي ما رو سر نبرن.

عرعر:حتماً حتماً به همتون قول مساعد ميدم.هر كي هر كاري داره براش انجام ميدم.

گاو:حالا از كي قراره آدم بشين؟

عرعر:دقيقاً نمي دونم.(روبه خرجان)خرجان تو مي دوني؟

خرجان(كه تا حالا دراز كشيده،در فكر بود):بابا ول كنين بذارين بخوابيم.شماهام دلتون خوشه ها.

عرعر:يعني مي خواي بگي تو خوشحال نيسي امروز قراره آدم بشيم؟

خرجان:خوشحال نيستم كه هيچ.كلي هم ناراحتم.

عرعر:اين خرجان واقعاً خره.

گاو:خيلي خر ناسپاسيه.

كهره:اين خرجان اصلاً كافره.اگه دست من بود مينداختمش تو آتيش جهنم.

خروس:(وارد مي شود):آب چل طلسمو ساعت 8 مي يارن.حيوونا دو ساعت ديگه وقت داريم. برين آماده باشين.

همه:بريم بريم آماده شيم.

خارج مي شوند.چند لحظه...

عرعر:خرجان...خرجان چرا ساكتي؟مث اينكه خوشحال نيستي؟

خرجان:نه زياد.

عرعر:پارسال ايطو روزي يادمه جفتك مي نداختي.با همه قاطي بودي.مي گفتي.مي خنديدي.

خرجان:اون مال پارسال بود.

عرعر:تو از چيزي ناراحتي؟آها فهميدم.وعده هاي پارسالتو نتونستي عمل كني ناراحتي؟خوب اينكه تقصير تو نبود.ما فرصتمون فقط يه روزه.مگه تو يه روز آدم بودن چقد ميشه كار كرد؟

خرجان:عرعر ميگم تو تا حالا فكر كردي چرا فرصت ما فقط يه روزه؟

عرعر:اي بابا اين چه سئواليه؟يه روز يه روزه ئيگه .مگه ميشه يه روزو كردش دو روز؟تو يه خري ميشه كردت دو تا خر؟

خرجان:منظور من م همينه.من دلم مي خوات برا هميشه آدم باشم نه فقط يه روز.(به طرف عرعر)اگه ما بتونيم اون آب چل طلسمو گير بياريم بخوريم برا هميشه آدم ميشيم.

عرعر:خروس گفته ما فقط سالي يه قطره از اون آب مي تونيم بخوريم نه بيشتر.

خرجان:خروس غلط كرد اون برا خودش گفته.ما كه مجبور نيستيم هركاري اون خروس بي مغز بگه بكنيم.

عرعر:تو مث اينكه راستي راستي يه چيزيت شده ها. ديگه به خروس م توهين مي كني.راس بگو اين خرگوشا چي تو گوشت زمزمه مي كنن ها؟

خرجان:من مي خوام با عقل خودم زندگي كنم.ديگه نمي خوام اين خروس بي مغز برام تصميم بگيره.خودم خر كه نيستم كه.عقل و شعورم مي رسه چي خوبه چي بده.

عرعر:برو دهنتو آب بكش وگرنه نه من نه تو.فهميدي؟حالا م برو آماده شو ساعت 8 نزديكه.

خرجان:يك كلام ختم كلام من مي خوام اين آب چل طلسمو گير بيارم.

عرعر:سهم ما از اين آب سالي يه قطره است كه مي ريزن تو آبمون بهمون ميدن.زيادي از حقت م نبايد بخواي.مگه تو كور دو سهمي؟

خرجان:وختي من مي تونم همه شو يه جا بخورم برا هميشه آدم بشم،چرا به يه قطره ش راضي باشم ها؟

عرعر:ولي من تو اين راه با تو نيستم.

خرجان:يعني بهم خيانت مي كني؟

عرعر:من به ارباب خيانت نمي كنم.

خرجان:تو تنها كسي هستي كه راز منو مي دوني.

عرعر:من هيچي نشنيدم.ولي يادت باشه اين خودت بودي كه اين راهو انتخاب كردي.من هر چي به صلاح بود بهت گفتم.ديگه خودت مي دوني.گفتمت نگي كه نگفتي.

خرجان:اگه يه روز برا هميشه آدم شدم به اندازهْ كافي از اون آب به تو ميدم تا تو هم برا هميشه آدم بشي.

عرعر:من از اون آب فقط سالي يه قطره مي خورم.

خرجان:تو در حق من يه فداكاري مي كني؟

عرعر:من نمي خوام تو اين گناه تو شريك باشم

خرجان:بذار امروز سهم تو رو من بخورم.

عرعر:كه چطو بشه؟

خرجان:كه دو روز آدم باشم.

عرعر:خوب؟

خرجان:خوب كه خوب.اون وخ دو روز فرصت دارم اون آب لعنتي رو پيدا كنم.شايد تو يه روز نتونستم.

عرعر:پس سهم من چي ميشه؟

خرجان:آبو كه پيدا كردم يه قطره شو ميدم تو بخور.

عرعر:اگه پيدا نكردي چي؟

خرجان:سال ديگه سهم منو تو بخور.

عرعر:من كه سالي يه قطره بيشتر نمي تونم بخورم.

خرجان:(بلند)اي خدا منو بكش از شر اين خر نفهم راحت بشم.(رو به عرعر)عرعر نكن اين كارو.ايقد حرص منو در نيار.بابا به جات كار مي كنم.جريمه ميدم.اصلاً هر چي تو گفتي.

عرعر:من هيچي ازت نمي خوام.اين يه قطره م مال تو اصلاً ما نخواستيم.

خرجان:آي الهي من قربونت برم(مي بوسد)

عرعر:برو ديگه خودتو لوس نكن.

ارباب مي آيد.دو سطل كوچك آب بر زمين مي گذارد...

ارباب:اي قربون خراي نازنينم برم چقد من شما رو دوست دارم.اگه شما نبودين من چه خاكي به سرم مي ريختم.اصلاً وجود ما اربابا به خاطر وجو.د نازنين شماهاس.خدا شما خرا رو از ما نگيره.خدا سايهْ شما خرا رو از سر ما كم نكنه.

عرعر:ببين چه تعريفايي داره از ما مي كنه. ارباب به اين خوبي كجا ديدي؟من سهممو به تو نمي دم.

خرجان:عرعر اينقد زود خر نشو.اينا همش يه روزه.اين چرندياتو حفظ كرده هرسال برا خر كردن ما تكرارشون مي كنه.

ارباب:قربون اون عرعر كردنتون برم.قربون گوش درازتون.قربون اون پشكلاتون.

خرجان:آره ارواح عمه ت.

ارباب:بخورين نازنينان من.جو هم براتون آوردم.بخورين نوش جونتون.(نوازش مي كند و مي رود)

خرجان:سهم جو من هم مال خودت.من فقط آب مي خورم.

عرعر:گشنه ت ميشه ها.

خرجان:مهم نيس تو بخور.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 12:1 توسط هیچ کس |

دو خر بار به دوش از كناري مي گذرند و خسته  هستند.

خر اول:)مي ايستد)من ديگه نمي تونم.مي خوام يه خورده استراحت كنم.

خر دوم:خرجان راه بيفت بريم.بايد تا قبل از غروب برسيم خونه ارباب ناراحت ميشه ها

خرجان:بابا مردم.بذا يه كم استراحت كنيم .اينجا كه كسي نيس ما رو ببينه كه.يه خورده استراحت مي كنيم  دوباره  راه مي يفتيم.

عرعر:مي خواي به ارباب خيانت كني؟خجالت بكش اون به ما يونجه ميده.كاه ميده.تازه بعضي وختا م جو  ميده.اون وخ تو مي خواي عوض كار كردن استراحت كني؟واقعاً كه.

خرجان:بابا خوب ما م داريم براش  كارمي كنيم.

عرعر:خوب ما وظيفه مونه كه كار كنيم ديگه.

خرجان:ديگه زانوهام طاقت تداره.تو يه خر فرتوت و نفهمي من ايده هاي نو برا خودم دارم نمي تونم مث تو راه برم.

عرعر:ما بايد تا آخرين نفس براي ارباب كار كنيم.ما بايد وفادار باشيم.

خرجان:عرعر تو خيلي خري.فكر كردي اگه تو بيفتي دست و پات بشكنه ارباب ديگه به تو كاه و يونجه ميده؟نه بابا اون تو رو مي فروشه به يه قصاب بي رحم.اونم سرتو مي بره،گوشتتو مي فروشه.

عرعر:آخه احمق اون گوشتي كه مي فروشن گوشت گاوه نه گوشت خر.

خرجان:بد بخت تو كجاي كاري تو اين آشفته بازار همه چي رو ميشه جاي همه چي فروخت.

خري رد مي شود.لحظه اي مكث. هر دو نگاه مي كنند.

عرعر:اء خر جان نگاه كن يكي داره از اون ور مياد.بذا بپرسيم اوضاع چطوره.

خرجان:تا تو مي پرسي منم يه خورده استراحت مي كنم.(مي نشيند) آخي

عرعر:آي آغا خره سلام

الاغ:(با تكبر)من خر نيستم.اسم من الاغه.

عرعر:سلام الاغ جون.حالت خوبه؟

الاغ:مثلاً كه آره.فرمايش؟

عرعر:اوضاع راه چطوره بود؟

الاغ:بارتون چيه؟

عرعر:بار ما يه مقداراستخونه  با يه مقدار پر و پاچه گوسفند.

الاغ:اوه اوه سگا ريختن دور و بر پل وحشتناك.بايد برگردين.تيكه تيكه تون مي كنن.

خرجان:چي چي رو برگردين؟مگه الكيه؟ما اينهمه راه اومديم.حالا عنرعنر برگرديم؟امكان نداره.بايد هر طوري شده رد بشيم.

الاغ:هر كاري دلتون مي خوات بكنين.ما كه رفتيم.(دور مي شود)

خرجان: حالا چيكار كنيم؟

عرعر:مگه نشنيدي؟خو برمي گرديم.

خرجان: مگه خر شدي؟اين همه راه اومديم تازه ميگي برگرديم؟من كه برنمي گردم.

عرعر:خر نشو خرجان.بيا بريم تو كه نمي توني تا شبو اينجا بموني.مي توني؟

خرجان:مي خواي خوراك گرگا بشم؟

عرعر:پس پا شو برگرديم.

خرجان:امكان نداره.من هر طور شده رد ميشم.

عرعر:مي دوني اگه دست خالي برگردي خونه ارباب چي كارت مي كنه؟مي بندتت به آسياب همه عمرت بايد آسيابو بچرخوني.تازه ديگه از جو و يونجه م خبري نيس.همش بايد كاه بخوري.اونم كاه آرد نخورده.همهْ اينا در صورتيه كه از دست اون سگاي وحشي جون سالم در ببري.

خرجان:يعني تو مي خواي منو تنها بذاري؟

عرعر:خرجان حرف گوش كن بيا برگرديم.

خرجان:ببين من يه نقشه دارم توپ.ردخور نداره.پايه هستي؟مرگ من نه تو كار نيار.

عرعر:من به ارباب خيانت نمي كنم.

خرجان:ما كه نمي خوايم خيانت كنيم.

عرعر:پس بيا برگرديم.

خرجان:بابا يه ديقه به حرفاي من گوش بده خو.

عرعر:تو از وختي يه دو سرويس بار بردي طرف خونه خرگوشا خر بدي شدي همش تو فكر خيانتي.

خرجان:(عصباني)ميشه اينقد اين كلمهْ لعنتي رو تكرار نكني؟ من فقط مي خوام سريعتر برسيم.مگه تو خودت گشنه ت نيس؟

عرعر:شما جووناي بي تجربه هميشه همين طو زود عصباني ميشين.هيچ وخت م يه كار درست انجام نميدين زود احساساتي ميشين،زود تصميم مي گيرين،زود م سرد ميشين.من سن و سالي ازم گذشته زشته به حرفاي تو گوش بدم.

خرجان:(به حالت عذر خواهي)ببين ما بارامونو ميذاريم رو دوش تو من جلو ميرم اوضا رو مي سنجم.اگه خوب بود تو هم پشت سر من بيا.اگه شد من سرگرمشون مي كنم تو رد شو برو.اگه هم هوا خيلي خراب بود جفتمون بر مي گرديم.ها؟چطوره؟خوب فكري كردم نه؟

عرعر:بذا من يه فكر بهتري دارم.تو سگا رو سرگرم كن،من بارا رو رد ميكنم.

خرجان:خو من همينو گفتم ديگه.

عرعر:نه تو يه چيز ديگه گفتي.خيلي طولاني بود.اين فكر خودم بود.اگه هم بخواي لج كني باهات نمي ياما.

خرجان:بابا تو درست ميگي.

هردو به راه مي افتند.

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:34 توسط هیچ کس |

اين قسمت به درخواست شوراي كودي تلخو در پاسخ به قسمت اول متن ايوب تهيه شده است.پاسخ قسمت دوم متن ايشان را فرصتي ديگر لازم است تا حكيم طوس را فراخوانده،ورا سگ اصحاب نقد در پوستين افكنيم تا پاچه بگيريم و گريبانش بردريم اگر شما و اجل فرصتي دهيد.

سلامي گرم به همهْ خوانندگان و سلامي مخصوص به ايوب عرض مي نمايم كه:

اگر منظورتان از افسانه همان افسانه هاي هزار و يك شب است،بايد عرض كنم اين افسانه ها با تار دروغ و پود نفرت در زمان قاجاريان و توسط منافقان سر هم بندي شده است.همان منافقاني كه آنقدر قدرت داشتند كه توانستند توسط قلم تواناي سعدي به جهان دروغ بگويند.

آنچه در مورد جغرافي دانان و نويسندگان قرن چهارم گفتيد محل تآمل است چرا كه اين قرن در تاريخ بسيار چالش برانگيز است.قرني است كه در آن خط قابل نوشتن مي شود.اولين رقعه هاي قرآني- نه به صورت مجلد كه به صورت برگهاي پراكنده-مكشوفه در اين قرن است و اين خود گواه آن است كه هنوز قرآن به صورت كتاب در نيامده بود.نيز بدانيد منصور خليفهْ عباسي دستوراتي كه در درجهْ دوم اهميت بودند به علت گراني كاغذ بر خشت مي نوشت.همهْ اينها را با آمار كتابي كه به ايرانيان نسبت مي دهند مقايسه كنيد كه چگونه هر نويسندهْ مجهول الحالي از جمله همين دو نويسنده كه نام برديد،در قرن چهارم صاحب صدها و صدها عنوان كتاب شدند.در سرزمين مسلماني كه هنوز قرآن مكتوب وجود ندارد آيا شما باور مي كنيد كه كساني صاحب صدها عنوان كتاب باشند؟اين را هم اضافه كنم كه اصل هيچ كتابي در ايران قبل از ظهور صفويه در دست نيست.حال تا چه ميزان مي توان از عدم دستبرد كاتبان بعضاً مغرض مطمئن بود الله اعلم.

درپايان اشاره شده است كه شيراز بر سر راه هاي مهم واقع است.در اين شكي نيست.وجود تخت جمشيد در اين جغرافيا گواه مسلمي از حضور توانمند انسانها در مكان است.ادعاي نسل نو اين است كه اين حضور زماني و به دليل هولناكي متوقف شده است و بارديگر پس از طلوع خورشيد اسلام آرام آرام جان گرفته و با ظهور صفويه مسكون شده است. بر اين مدعا گواهاني چند است.

1-نيمه ساخت رها شدن تخت جمشيد كه همهْ مورخين بر آن اتفاق نظر دارند.

2-گسسته بودن صنعت سفال ايران از هخامنشيان تا اسلام

3-از سه سلسلهْ جعلي قبل از اسلام فقط جامهاي طلا كشف شده كه همگي كار كارگاههاي زير زميني اورشليم است.آيا هيچ كس پرسيده است مردم عادي در چه نوع ظرفي غذا مي خورده اند؟آيا نبايد سفالينه اي كشف شود؟

4-ادبيات ايران از نقطه نظر تاريخ بسيار بي اعتبار نشان داده است.وقتي سعدي و حافظ به اين راحتي به جهان دروغ كفته اند،به چه كسي در اين وادي مي توان اعتبار كرد؟

5-هيچ اثر و نشانه اي از آن قريب سي تمدني كه داريوش اين جانور سفاك روان پريش در جنايتنامهْ بيستون به تاريخ معرفي كرده پس از او در تاريخ نيست.

6-هيچ مسجدي،كاروانسرايي،حمامي،بازاري قبل از صفويه در كل جغرافيايي كه ما امروزه نام فارس بر آن گذاشته ايم گزارش نشده است.

آيا براي خالي از سكنه بودن فارس همين دليل آخر كافي نيست؟آيا توقع داريد ما آنچه را در افسانه هاست باور كنيم و شما آنچه را به چشم مي بينيد باور نداريد؟

شما كدام را راحت تر مي پذيريد،آنچه را دوست داريد باور كنيد يا آنچه را با چشم خود مي بينيد؟

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:21 توسط هیچ کس |

پس گذشتن مغول از فلات خالي و بدون سكنه اي كه از هرات تا بغداد گسترده بود و قتل و آوارگي خاندان بني عباس و فروپاشي حكومت اسلامي بغداد،آوارگان راه را به سوي فلات خالي گشودند.عده اي به قلل صعب العبور وعده اي به اعماق صحراهاي سوزان از بيم جان گريختند.چه بسا برادر كه ازبرادرگم شد.چه بسا پدر كه روي فرزند نديد. آباديها ساختند.خانه ها گرفتند و ساز زندگي را اين بار كوكي ديگر كردند.به پهنه اي گريختند كه تا آن سوي چشم اندازها بيابان بود و بيابان بود وبيابان.درختها كاشتند و اهلي ها پروراندند.شهري ساختند كه بعدها شيراز شد و كريم خان زند از آن پايتختي ساخت.

با ظهور صفويان عرصه بر گريختگان از مغول تنگ شد.جماعت مسلمين را به اتهام سني گري كشتند،غارت كردند،آواره كردند.خانه هايشان را سوزاندند.بر ناموسشان دويدند و فرزندانشان از دم تيغ گذراندند. نفرين بر آنها كه با نام مقدس مذهب بر انسانها آن روا مي دارند كه در مخيلهْ حيوان نمي آيد.

و القصه چو باران بلا باريد از آسمان بر سر كوله بر دوش و بار بر دوش خانه بر دوش و زن فرزند از پي دوان در جستجوي متروكه اي ديگر، بياباني بيابان تر،آواره تر از پيش راه را به سوي آن سوي كوههاي بستك گشودند.از ارتفاعات گذشتند. قبيله ها از هم گسست.هر يك به سويي روانه شد.در فواصل نه دور و نه نزديك هم ساكن شدند.از قضاي روزگار عده اي در بياباني مسكن گزيدند كه تا دو سده پيش جزخودرو گياهان پر خار صحرايي نداشت و پراكنده ساكنيني كه باز مانده از اجيران پرتغال بودند و ديگر گريختگاني كه از توپ پرتغاليان از جزاير اطراف به پناه آمده بودند. بعدها آن بي نشان بيابان تو سط گريختگان از آباديهاي قشم ،كنگ ناميده شد به معناي خرماي نارس. بين اين اقوام گوناگون كه هنوز تفاوت گونه هاي ن‍ژادي شان به وضوح در كنگ قابل مشاهده است فقط يك چيزمشترك  بود.مذهب.نه زبان،نه آئين،نه رسومات.اما اشتراكشان بسيار قوي بود.به طوري كه به زودي و در كم از دوسده زندگي آرام در كنار يكديگر همهْ داشته هاي خود را به اشتراك گذاردند.به زودي و به قانون طبيعت اين مهاجرين بي سرزمين غم ديرين از ياد برده،زندگي جديد را آغاز كردند و اين است كنگ.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 21:50 توسط هیچ کس |