باز هم تكرار زندگي.خوردن و خوابيدن و كار كردن.باز هم دوباره هاي هر روز.سرگردان و بي سرانجام.به دنبال گم كرده اي نامعلوم تا ناكجا.هيچ چيز نمي توانست مردم را از اين سكون و ركود خلاصي بخشد.هيچ چيز نمي توانست اين همه سرگردان را كه مانند حشرات به گرد شعله اي ناپايدار خود را به آتش مي زدند،آرام سازد.هيچ چيز مگر تلنگري كه با نام زلزله بر شيشه هاي احساس آنان وارد آمد.پس خداوند بر كنگيان منت نهاد و به آنان نشان داد كه انسان تا چه پايه موجود ضعيفي است.او همه را در زير سقف آسمان جمع كرد و در زير اين آبي آرام بلند آنان را به تفكري واداشت كه هيچ واعظي بر منبر نتواند كرد.او به كنگيان يادآور شد كه خداوند بر آنچه مي خواهد تواناست.او به كنگيان نشان داد كه چگونه كاخ نشيني را با كوخ نشيني برابر مي كند.چگونه زن و فرزاندان آنان را به فاصله تنها چند قدم بر كف خيابانها و ميدانها بر زمين خواهد خواباند.او محشري آفريد تا عبرتي باشد همه اهل بصيرت را.آيا خفتگان اكنون بيدارند؟آيا هنوز هم كسي در فكر تحميق ديگران به نفع مادي خويش است؟آيا هنوز هم كساني براي سود بيشتر از ديگران كالاهاي تبليغاتي مي سازند؟آيا كسي در بين اين از قضا گريختگان زراندوزي را خواب مي بيند؟آيا هنوز هم دختر همسايه ديدن دارد؟اكنون چند صباحي است كه كنگيان روزگار بدين شيوه كنند تا ببينند فردا چه پيش مي آيد و سرانجامشان چه خواهد شد و اين يعني يك رويداد دراماتيك جدال انسان ها با طبيعت و انسان سعي مي كند پيروز اين ميدان باشد و دوباره نظم از دست رفته را سامان دهد.آيا به راستي او پيروز مي شود؟