تبليغاتX
کودی تلخو

در مقاله هاي پيشين گفته بوديم انسانها در مقابل روزمره گي هاي خود سه گونه اند.دسته اول به خوبي از پس آن بر مي آيند و گليم خود از آب مي كشند.وضع زندگي آنها نسبتا خوب است.در پايان هر روز آن روز را پاس مي كنند و بدهكار ديروز نيستند.شبها سر آسوده بر بالين مي گذارند و به جز غم زياده خواهي هاي خود دلمشغوليتي ندارند.اينان همسايه را تماشاچيان ميدان زندگي مي دانند كه براي تشويق آنان به دنيا آمده اند.گروه دوم برعكس اينها هستند.معمولا تعدادشان مخصوصا در كشورهاي جهان سوم اكثريت را تشكيل مي دهند.اينان گرفتار روزمره گي هستند.همواره نهي گرو هشت دارند.هر روز را بدهكار ديروزند هرگز فراتر از آنكه چه خورند صيف و چه پوشند شتا،قدرت انديشه ندارند و بلاخره در مقابل اين دو گروه گروه سومي وجود دارند كه بر روزمره گي فائق آمده و در پايان هر روز هنوز توانايي هايي در خود احساس مي كنند.اين گروه فرصت تفكر مي يابند.همه خالقين آثار از اين گروهند.هر كجا در هر جامعه اي حركتي رو به جلو مشاهده مي شود،مطلقا اين گروه باني آنند.جامعه موفق جامعه اي است كه بتواند اين قبيل افراد را در خود كشف كرده و با امكانات سنتي همان جامعه پرورش داده و با ابزارهاي مادي و معنوي تقويت كند.براي كشف اين افراد كافي است فرصتها در همه زمينه ها ايجاد شوند.تشخيص اين افراد مخصوصا در سنين پايين از دبستان تا دبيرستان بسيار ساده است.گروههاي سرود،نمايش،روزنامه ديواري،ورزشي و... در مدارس را هرگز نبايد دست كم گرفت.مدارس از نيروهاي پرتوان آبستن است.آيا مي دانيد ستارگان موسيقي كشور چون ليلا فروهر و حسين وفادار از گروه سرود مدرسه اي برآمده اند؟آيا مي دانيد آن خانمي كه امروز در كنگ عضو فعال جامعه زنان است،در دبيرستان عضو فعال بسيج دانش آموزي بوده است؟آيا مي دانيد مديريت كودي تلخو در مدرسه روزنامه ديواري مي نوشت؟كجايند آنان كه مي گفتند آدرس مردان ميدان كجاست؟چقدر كشف اين افراد آسان است.حقير شك ندارم كه كسي تا كنون به دنبال كشف آنان نبوده است.آيا تا كنون هيچ سرمايه اي صرف پرورش اين افراد شده است؟آيا كنگيان منتظرند تا مردان ميدان مانند خودرو گياه وحشي صحراي اندوه از زمين رويد؟وقتي مديران مدارس به فكر بالابردن آمارهاي قبولي خود به هر قيمتي هستند،نمي توان از آنان توقع داشت كه براي فرداي كنگ مردان ميدان بپرورند.چه بسيارند دانش آموزاني كه به خاطر داشتن همين انرژي مازاد،بي انضباط شناخته شده و برخوردهاي غيرمسئولانه اي با آنان مي شود.تابستان در راه است.آيا كنگيان هيچ تدابيري براي پرورش پتانسيل هاي خود انديشيده اند؟آيا پرورش مردان ميدان را به ادارات ارشاد و تربيت بدني لنگه واگذارده اند؟آيا هنوز به اين نتيجه نرسيده اند كه وقتي پرافاده ترين مردانشان از انتشار خبرنامه اي عاجز مي شوند،بايد توجه خود را به گروه روزنامه ديواري دبستان ها معطوف نمايند؟دهل زدن كافي است.بياييد فكر اساسي كنيد. آيا وقت آن نيست تا چشم خود را از جيب اربابان بي مصرف به همت مردان بگردانيم؟آيا هنوز مردان فرداي كنگ را نمي بينيد؟حقير شك ندارم كه فقط ظرف چهار سال مي توان بدون صرف يك ريال هزينه حداقل دويست روزنامه نگار كه در حد مقاله هاي صبح ساحل قلم بزنند،در كنگ پرورش داد.آيا مديريت شهري يا مديريت هنري در كنگ تا كنون اين گونه فعاليتها را در كارنامه خود ثبت كرده است؟يا مانند هميشه دهل زدن در كنار بوم مسي را به عنوان فعاليت هنري خود به رخ ديگران كشيده اند؟آيا انجمن نمايش كه در سالن آمفي تئاتر شهر را بر روي همه قفل زده،خيانت نكرده است؟آيا نبايد مسئولان اين انجمن هاي سوري را بر سر ميدانها و خيابانهاي شهر به جرم خيانت شلاق زد؟كجاست آن ايوب كه مي گفت كدام فرصتها سوزانده شده است؟آيا قفل بر در سالن را نمي بيند؟آيا نبايد همه اين انجمن ها را به آتش سوزاند و به آب شست تا بار ديگر فرصتها خلق شوند و جوانه ها برويند؟پس كي؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:37 توسط هیچ کس |

يك سال پيش در چنين روزهايي اوضاع فرهنگي كنگ به شدت آشفته بود و هركس از هر در كه مي رسيد طرفي مي بست و دهلي بر گردن به بهانه اي واهي بر سر ميدانها و خيابانها رقاصي مي كرد.امسال ظاهرا از آن قرتي بازيها خبري نيست.فاكتورهايي كه اين جو را در كنگ حاكم كرده است احتمالا يكي نوع تازه نگرش مردم به مسائل فرهنگي است.مردم گويا دريافته اند كه هر دهل به گردني را نمي توان فعال عرصه فرهنگ قلمداد كرد.انتظار مردم از انجمن نمايش برگزاري مسابقه دوچرخه سواري نيست.امسال گويا مردم فريبان جسارت سالهاي پيش را ندارند.آنچه كه امسال در عرصه فرهنگ بسيار خودنمايي مي كند،مكاني است تحت عنوان فرهنگسراي كنگ كه ساختمان آن در پارك مادر در حال احداث و با سرعت در حال پيشروي است.اين شايد اولين اقدام موثر در عرصه فرهنگ از مجموعه شهرداري كنگ باشد.نكته اي كه ذكر آن به كند و كاو بيشتري نياز دارد يادآوري اين نكته است كه اين بنا تا چه ميزان مي تواند بر فعاليتهاي هنري در كنگ موثر باشد.يك فرهنگسرا چه رسالتي را بر عهده دارد و اصولا انتظار مردم و علي الخصوص هنرمندان يك شهر از مجموعه اي به نام فرهنگسرا چيست و چه بايد باشد؟يك فرهنگسراي خوب چه مشخصاتي را بايد دارا باشد؟اگر تا كنون مشكل هنري كنگيان نداشتن يك مكان مناسب بود،آيا اكنون مي توان به آينده هنري كنگ اميدوار بود؟آيا كنگيان چند سال پس از فعاليت اين مركز چهره هاي خود را معرفي خواهند كرد؟آيا قرار است در اين مكان نيز مانند سالن كتابخانه حجله ببندند و درش را قفل بيندازند؟اينها همه مسائلي است كه مقاله هاي واپسين به آنها خواهد پرداخت.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:57 توسط هیچ کس |

به ياد داريم دوستي ما را ملقب به كاشف الدوله كرده بودند.اي كاش اين دوستمان امروز مي بودند و اين مقاله را نيز از نظر گرامي مي گذراندند.در هر صورت اين مقاله درصدد اثبات اين مسئله است كه حكيم طوس به ظن قوي ايراني نيستند.ايشان حتي از ايران به صورت ترانزيت هم عبور نكرده اند و افاضات فيض ايشان براي ايرانيان مانند تعارفات دكتر اقتداري براي كنگيان تنها از راه دور صورت گرفته است.ايشان به نظر مي رسد متن باارزش شاهنامه را در زير زمين منزل شخصي احتمالا در يكي از كشورهاي اروپايي تنظيم كرده باشند اما چه شواهدي بر اين مدعا موجود است؟گوياترين و محكم ترين سند اين ادعا خود شاهنامه است.فردوسي بين اصفهان و شيراز را يك درياي بزرگ قابل كشتي راني ديده اند.نزديك نيشابور كه به هر حال از طوس زياد هم دور نيست،باز دريايي ژرف تصور كرده اند.رودخانه جيحون را يك درياي بزرگ معرفي مي كند اين در حالي است كه رودكي مي گويد آب اين رودخانه در هنگام طغيان تنها تا كمر اسب مي رسيده است:

          آب جيحون از نشاط روي دوست    خنگ ما را تا ميان آيد همي

حكيم احتمالا معني كلمه دريا را هم نمي داند چرا كه بين توران(آسياي ميانه امروز) و چين را دريايي مي داند كه پيمودن آن يك سال طول مي كشد.اين در حالي است كه كريستف كلمب اقيانوس اطلس را در سه ماه پيمود.اگر بپرسيم آن دريايي كه چهار برابر اقيانوس اطلس عظمت داشته امروز كجا رفته است احتمالا خواهند گفت:در حمله اسكندر و اعراب و مغول خشك شده است.پس به اين ترتيب معلوم مي شود كه حكيم از جغرافياي كشور خود اطلاعاتي در حد هيچ دارد و اما مردان شاهنامه:

پدر بزرگ رستم از اعراب و مادر بزرگش ترك است.

زماني كه كيخسرو اسامي پهلوانان ايراني را ليست مي كند زال،رستم،زواره،فرامرز و بازماندگان سام را نام نمي برد پس فردوسي به اتفاق كيخسرو اينها را ايراني نمي دانند.

و اما بخوانيد از زنان شاهنامه(نظر حكيم در مورد زنان را در مقاله بعد خواهيم آورد)چنانكه در شاهنامه آمده است سام،زال،رستم،بيژن،كاووس و داراب زن ايراني نداشتند.

وفادارترين زنان شاهنامه ايراني نيستند و بلاخره زنان ترك و چين و توران همه جا بر زنان ايراني برتري داده شده اند.حال خود انصاف بدهيد آيا اين شخص مي تواند ايراني باشد؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:24 توسط هیچ کس |

نقدي ديگر بر كتاب بندركنگ
ايرادات كتاب نوربخش پايان ناپذير است.اين مقاله در نظر دارد نقد خود را از پشت جلد ان آغاز كند.تصوير پشت جلد چاپ اول كتاب نوربخش يك كارگاه لنج سازي در يك زمينه سفيد است ولي اين تصوير در چاپ دوم جاي خود را به يك لنجك ديكوري پر از ايراد داده است كه با كمك كامپيوتر درون دريا نشان داده شده است.اين لنجك مسخره متعلق به دفتر كار مرحوم حاج عبدالرحمن قاسمي است و انتخاب اين لوگوي مسخره به عنوان تصوير پشت جلد نوعي كاسه ليسي از طرف جناب نوربخش است.جناب نوربخش براي آنكه بتواند هزينه چاپ دوم را از مرجوم قاسمي بگيرند آن لنج سازي را به اين لوگو فروخته است.كاسه ليسي ديگر اين مرد كم دانش استفاده از زمينه سياه به جاي آن زمينه سفيد است كه البته به ذهنشان نرسيده كه در اين زمينه سياه اگر با خط زرد مي نوشتند،رضايت بيشتري را مي توانستند جلب كنند.باز هم كاسه ليسي ديگرشان در اين تصوير تاكيد بر نام خليج فارس است.ايشان كه كوشيده اند همه منابعي را كه به نوعي او را تامين مي كنند،راضي كند،از اين بازي مسخره سياسي نيز طرفي بسته و با كشيدن تصوير خليج و آوردن نام فارس و تاكيد بر جزاير آخرين خوش خدمتي هاي خود را كرده است.
پس از بررسي لوگوي كتاب نوربخشٍ تلاش مذبوحانه او را براي يافتن معني كلمه كنگ شاهديم.او كه اقرار نمي كند كلمه كنگ براي خود كنگيان بي معناست،تلاش مي كند تا هر طور شده براي آن معنايي حتي اگر شده از چين بيابد.اولين نظرش نيز بر كنگ جزيرتي است كه به معناي خرماي نارس است.چيزي كه كنگيان به آن خرك مي گويند و هيچ كنگي به آن كنگ نمي گويد ولي جزيرتي ها از اين لفظ استفاده مي كنند چنانكه علي محبوب گويد:

              جوون هر چی بشت تازه هن               نه مث  پیر   روز خورده هن

              رطبی که  نه  سر  مغ   بیت               نه مث کنگ جوش داده هن 
 پس از آن كنگ را شهري در ميان آبهاي بسيار معني مي كند و شاهدش را از همه جاي ايران به جز خود كنگ مي آورد و سپس سراغ زبان چيني رفته و كنگ را معطر معني مي كند ولي نمي گويد چرا كنگيان نام شهر خود را از زبان چيني گرفته اند ولي احتمال دارد اين نامگذاري به خاطر آن باشد كه يكي از كنگيان غرفه عطر فروشي در نمايشگاه بندر لنگه دارد.آخرين حدثش نيز نزديكي واژه كنگ به كينگ است كه در زبان انگليسي به معناي شاه است پس كنگ را شاه شهرها مي نامد.عجيب است كه تا كنون هيچ كنگي نپرسيده قبل از ديگران كنگيان شهر خود چه مي ناميده اند و اگر بنا به اظهارات نوربخش خوجا را نام قديم كنگ بپذيريم اولا كه خود اين كلمه به چه معناست و درثاني چه كسي و به چه دليل براي اولي بار اين شهر را كنگ ناميد.اين همان سر نخي است كه مي گويد ساكنان امروزين كنگ در حوالي سه قرن پيش از كجا به اين بيابان خالي از سكنه رانده شدند.دليل اين هجرت اجباري چه بود.آيا همه رانده شدگان به كنگ آمدند يا به جاهاي ديگر نيز رفتند.در كجاي جهان مي توان مردماني را يافت كه با كنگيان قرابت خوني دارند.فقط در نقشه ايران سه شهر به نام دقيق كنگ وجود دارد.به راستي ما از كجا آمده ايم؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 12:40 توسط هیچ کس |

دروغ كازروني
محمد ابراهيم كازروني مامور دربار محمد شاه قاجار در گزارش آماري خود كه براي دربار قاجار ارسال كرده بود  در خصوص كنگ چنين مي نويسد:
"بندر كنگ بندري بوده است آباد و در آن عمارات عاليه بوده و اكنون نيز آثار عمارات قديم با كمال استحكام،كاروانسراهاي دو طبقه و قلعه در كنار دريا بر پا بوده كه اكنون ستونها و طبقات عمارات آن برقرار است و منشاءتعجب ناظرين مي گردد و در اين اوقات دو محله از بندر مذكور آباد است يك محله شيعه اثني عشري و يك محله شافعي مذهب و هر محله بقدر سيصد خانوار ساكن و گاو و گوسفند وافر دارند و معادل سيزده باب دكان كوزه ساز اهل جراش/گراش/لار در بندر كنگ مشغول كوزه سازي هستند از دكاني در سال شيخ سعيد عامل،مبلغ سه تومان بياض كه شش تومان رايج سلطاني است مي گيرند و از بندر كنگ مواشي نيز مي گيرد و دور آن بندر خراب تخمينا سه فرسنگ راه است و آثار عمارات عاليه و آب انبارهاي بسيار هويدا است و اكثر آنها مملو از آب باران و مقبره قديم آن بندر،منشاءعبرت ناظرين است كه قبوري كه از قديم بوده و بر آنها احوال اموات تجار  هر ديار به اسم و رسم  و بلد اصلي آنها منقور و منقوش است و از بندر كنگ تا بندر(بندر معلم)كه از مضافات لنگه است سه فرسنگ مسافت است."
حقير مايل است با توجه و بررسي متن فوق چند ادعا بنمايد:
1-نگارنده متن فوق شخصي بوده است بي سواد كه به زحمت توان نوشتن داشته است.ايشان كه تا اين اندازه از ارائه يك متن گزارش وار عاجز بوده و توان سر هم كردن دو جمله به زبان فارسي را نداشته است،احتمالا بيكاره اي از درباريان بوده است كه وي را براي دلخوشيش به اين مثلا ماموريت فرستاده اند ايشان چيزهايي را پس از بازگشت دوباره اش به دربار سر هم كرده كه نگويند دست خالي است.در اين متن نه تنها قواعد نقطه و كاما گذاري رعايت نشده كه جاي فاعل و مفعول و بعضا افعال نيز نادرست است.
2-كازروني در ارائه گزارش جمعيت صادق نبوده است چرا كه هم اكنون نيز با اين همه ورود برادران تشيع از غرب استان و خروج برادران تسنن به حوزه خليج باز هم جمعيت تشيع و تسنن در كنگ برابر نيست پس اين باباي كازروني چگونه ادعاي اين برابري را در آن دوران دارد؟كسي كه سواد جمله نويسي ندارد را تا چه پايه مورد اعتماد قرار دهيم و به گزارش او استناد كنيم؟
حقير به نكته ديگري نيز مي خواهد توجه دهد و پس ادعاي ديگرش را مطرح كند.اطلاع دقيق كازروني از دكانهاي كوزه ساز گراشي ها و ميزان اجاره بهاي آنها در سال و نام اجاره گيرنده و عدم اطلاع حتي نسبي او در مورد ديگر دكانهاي كنگيان گواه چيست؟او حتي نمي داند ميزان مواشي كه از كنگ مي گرفته اند،چقدر بوده است.آيا گمان نمي كنيد او تا لار بيشتر نيامده است؟ادعاي سوم حقير همين است.ايشان در لار بيتوته كرده و اين اطلاعات را از راه دور تقرير نموده است.اين مدل گزارش نويسي درمورد كنگ بابي را گشود كه جناب دكتر اقتداري نيز از همين باب وارد شدند.ايشان نيز در مورد كنگ و سبك بناهاي آن از راه دور اعمال نظر فرمودند.اينكه كازروني هرگز كنگ را نديده است زياد هم دور از ذهن نيست چرا كه ايشان مسجد دو طبقه را كانرانسرا ديده است.اگر ايشان تفاوت مسجد و كاروانسرا را كه به گفته خودش ستون و طبقات آن برجاست،نمي داند پس خيلي يول تشريف دارند.اين خود ادعاي سوم ما را به واقعيت نزديك تر مي كند.بر اين ادعا گواه ديگري است و آن ادعاي كازروني مبني بر وجود سنگ قبرهايي در كنگ كه بر آنها احوال اموات تجار هر ديار با اسم و رسم و بلد اصلي آنها منقور و منقوش است،مي باشد.چه كسي تا كنون اين سنگ قبرها را ديده است؟آيا اين يك دروغ شاخدار نيست كه گواهي مي دهد كازروني هرگز كنگ را نديده است؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 20:10 توسط هیچ کس |

بحث تازه اي كه هم اكنون در بلاگ دخت كنگ مفتوح شده است،بسيار جالب و يك نگاه نو به نوشته هاي جناب نوربخش است.در دخت كنگ مطلبي از نوربخش كه به زنان مربوط مي شود،نقد شده است.كتاب نوربخش را مي توان به دو بخش تقسيم كرد.بخش اول آن تاريخ كنگ و بخش دوم آن بقيه كتاب.در واقع هدف يا بهتر بگوييم ماموريت نوربخش فقط بخش اول كتاب بوده و بخش دوم براي پر كردن صفحات در آمده است.اگر نيك به چاپ اول و دوم اين كتاب كه به فاصله پانزده سال از يكديگر منتشر شده اند،نيم نگاهي بيندازيد متوجه خواهيد شد كه تنها تفاوت عمده اين دو چاپ تنها در عنوان آن است.ايشان در چاپ دوم كلمه خليج فارس را با تاكيد در يك صفحه مستقل با تيتر درشت چاپ كرده است.اين مقاله قصد دارد از همين سر نخ رد پاي نوربخش را تا آخوري دنبال كند كه از آنجا تغذيه مي شده است.دروغهاي عامدانه نوربخش در اين كتاب زياد است و نمونه اي از آن را مي توانيد در تشريح گزارش آماري محمد ابراهيم نادري كازروني كه گفته بود"ودر اين اوقات دو محله از بندر مذكور آباد است.يك محله شيعه اثني عشري و يك محله شافعي مذهب و هر محله به قدر سيصد خانواده ساكن و گاو و گوسفند و افراد دارد"،ببينيد.ايشان در توضيح اين متن كوتاه گفته اند:
دو محله بندر كنگ ششصد خانوار بوده است و اگر هر خانوار را به طور متوسط پنج نفر به حساب آوريم،در آن زمان جمعيت تنها دو محله كنگ بالغ بر 3000 نفر مي شده است و شايد معادل همين تعداد در محله هاي غير آباد و نقاط ديگر كنگ ساكن بوده اند.
كتاب نوربخش صفحات 15 و 16 چاپ اول
به كار بردن قيد شايد از شارلاطان بازي هاي نويسنده است و اما كسي بايد از ايشان بپرسد منظورت از نقاط ديگر كنگ كجاست؟مگر كنگ نقاط ناشناخته ديگري هم دارد كه ما از آن بي خبريم؟آن چه محله غير آبادي است كه به اندازه محله هاي آباد جمعيت دارد و در اين صورت چرا به آن غير آباد مي گويند؟مولفي چنين خرد جمعي را مسخره مي كند آيا سزاوار چيست؟او فقط به مواجبي مي انديشيده كه قرار بود از اين طريق از اربابانش بگيرد.ايشان پس از تدارك تاريخ براي كنگ بقيه صفحات كتابش را اين چنين پر مي كند:
موقع صرف غذا ظرفي برداشته به سر كوزه سفالي محتوي مهياوه مي روند و مقداري از آن را برداشته و به سر سفره مي آورند.
نوربخش-چاپ دوم صفحه 188
اگر كسي بخواهد خط به خط نوشته هاي نوربخش را نقد كند،حصول اين اطمينان كه اين كتاب فرمايشي است،دشوار نخواهد بود.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:57 توسط هیچ کس |

مدنهاي كاغذي
به نظر شما تاريخ چيست؟يا اجزاي تاريخ كدامند؟آيا اجزاي تاريخ به علت قرار گرفتن
 در تاريخ داراي ارزشند يا تاريخ به دليل وجود آن اجزاء معتبر و داراي ارزش است؟
اگر اشياء به دليل قرار گرفتن در تاريخ داراي ارزش بودند پس اينك بايد سنگ همه كوهها و خاك صحراها نيز دراي قيمتي گزاف بودند چرا از آنها تاريخ بسيار گذشته است اما مي بينيم كه چنين نيست بلكه اين تاريخ است كه به اجزاي خود نيازمند است و بدون آن اجزاء پازلي در هم ريخته است.اين اجزاي تاريخند كه آن را مي سازند و قابل استناد و معتبرش مي سازند وگرنه صرف اينكه در كتابها بگويند ما چنين بوده ايم و چنان كرده ايم هرگز داراي اعتبار و ارزش نخواهد بود.اين كه چرا تمدن دو هزار و پانصد ساله ما كاغذي است،بسيار آزار دهنده است.مخصوصا كه عموم اين كاغذها را در همين چند قرن اخير و به سعي خارجي هاي مشكوك الحال تدارك ديده اند.به چه دليل هيچ كس قادر نيست در هيچ كجاي اين پهناور زمين خشتي قابل ديدار را به عنوان سند ارائه كند؟زماني دوستي گفت حكيم عمر خيام نيشابوري به دربار سلجوقيان تقويم جلالي مي نوشت.چقدر اين دوستان ساده دل و خوش باور اند.وقتي از اين كودكان بزرگسال مي پرسي آن دربار كجاست به جز افترا هيچ نمي گويند.آنها خوشباورانه پذيرفته اند كه يك دربار آب شده و تا آخرين آجر آن در زمين فرو رفته است.وقتي هيچ دهكوره اي قبل از صفويه در هيچ كجاي اين سرزمين بي مردم قابل شناسايي نيست،چگونه يك عقل سليم مي تواند وجود خيام نيشابوري را به قرن چهارم و سعدي را به قرن هفتم بپذيرد.هدف از گشودن اين بحث ورود به بحث ديگري است كه به ياري الله در مقاله هاي بعد عرضه خواهد شد ولي قبل از آن نياز داريم كه بپذيريم  تمام آنچه را كه به عنوان تاريخ و تمدن به ما قالب كرده اند مشتي كاغذ بي ارزش است و بر هيچ سند قابل ديداري استوار نيست.ذكر يك نكته را در اين جا لازم مي بينم و آن اينكه گروهي مي پرسند:به نظر شما آيا همه كس دروغ مي گويد و فقط پورپيرار راست مي گويد؟البته يك سر قضيه ناصر پورپيرار است ولي سر ديگر قضيه همه كس نيست سر ديگر قضيه نيز يك نفر است.مثلا درمورد تاريخ همخامنشيان فقط پروفسور هرتسفلد مطلب تحقيقي نوشته و ديگران از دست ايشان رونويسي كرده اند پس ما بايد بين پورپيرار و هرتسفلد يكي را انتخاب كنيم.آن ديوانه كه به نام پروفسور پس ازسالها تحقيق متوجه نيمه ساخت بودن آن مخروبه نشد مطلقا بي اعتبار است يا شايد هم متوجه شد ولي ما را خر فرض كرد و به ما دروغ گفت پس باز هم بي اعتبار است.نكته ديگر آن كه او يهود است و قرآن او را اشد عدو الذين آمنو معرفي كرده است.در تمام زواياي علوم انساني وضع به همين منوال است.يك يهودي تحقيق مي كند.هر چه دلش خواست مي نويسد ديگران هم بدون اينكه هيچ عرضه اي از خود نشان دهند وي را كپي مي زنند آن گاه كودكان بزرگسال مي گويند:يعني همه دروغ مي گويند و او راست مي گويد؟تا مجالي ديگر بدرود.

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 1:16 توسط هیچ کس |