اين روزها آسمان بي رحم است.ابرها آبستن حادثه اند.صداي ناله مي آيد به گوش.گويا بي خبر رسيده اي چون اتفاق موج غراب شيطان را گل اندوده است.همه به سويي گريزانند.شيطان بزرگ بر عرشه فرياد مي دارد بكشيد بادبانها را بيندازيد سنگينيها را.از هم مي پرسند چه شده ست آسمان را چه پيش آمده زمين را.يكي مي گويد باباي درياست كه قرباني مي خواهد.سر ببريد شيطانكها را.يكي مي گويد هفت سين شان سبزينه اي را آرزومند است.پس بياراييد جلبكان را ولي اتفاق موج بي خبر آمده تا در خويش فنا سازد از دامان بلند روزگاران آلودگي ها را.لكه ها مي گريند و مي گريزند و با انگشت ديگري را نشان مي دهند.شيطان مي گريد و حباب بغض شيطانكها را سپر مي گيرد.از حادثه دلتنگ است واز همهمه بيزار.طاقت خاموشي ندارد.توان سخن گفتنش نيست.دستانش مي لرزد چون لب مي گشايد.بادبادكها خبر هايي دارند.گويا دوردستها در پيچ جاده ها غباري مي بينند.فانوسها روشن اند ولي هنوز مزرعه زرد و خانه شيطان سبز و كوچه ما سرخ است.صداي پاي سيل مي آيد.بگذار تا بيايد.بگذار تا بشويد.شيطان تير دارد.تبر.دارد.من يك سبد آرزوهاي كال.تازيانه هاي باران مال ماست.جوجه هاي نشسته در آشيانه مال ماست.رويش ناگزير جوانه مال ماست.امشب اگر تاريك است،فردا پر از خورشيد است.